«ملیحه جنگ شد.» ساعت ۸:۰۵ صبح بیستوسوم خرداد ۱۴۰۴ همراه بوی پیازداغ با پس زمینه صدای اخبار از نشیمن خانه، چشمم به این پیامک میخکوب شد. از طرف کسی که قرار بود چند ساعت دیگر برای بستن یک پیمان مادام العمر میهمان همین خانه باشد. دیدن مامان و بابا در نزدیکترین نقطه به تلویزیون، اولین تصویر روز بله برون را تکمیل کرد. «جنگ شد بابا ولی تو به هیچی فکر نکن.» فکر نکردن آخرین گزینهای است که در آن لحظه میتوانم به آن فکر کنم.
چند روز گذشته هزاربار تصویر این روز را در ذهنم چیده بودم، اما هیچ کدامش حتی رد کم رنگی از جنگ هم نداشت. باید انتخاب میکردم، شنیدن و خواندن اخبار یا بررسی چک لیستی که برای انجامش فقط چند ساعت وقت دارم. به اندازه فاصله مشهد تا کاشمر. انتخابم چک لیست است. لباس کرم داخل کاور پلاستیکی بدون هیچ مشکلی برای بار دهم تیک. شال و کیف و کفش قرمز تیک. تک تک خریدها، تیک.
بازهم کارهای خرده ریزه زیادی مانده، گرفتن گل تازه و سینی تزیین شده، شستن میوه ها، چیدن شیرینی و. هیچ وقت فکر نمیکردم گلها را با پس زمینه صدای اخبار در گلدان بچینم. مدام در ذهنم تکرار میکنم، خاطره میشود. امروز، خانه از هر صبح دیگری شلوغتر است. میهمانها میرسند. گل و شیرینی. خنده.
عکس یادگاری و پیمانی که حالا رنگ و بوی رسمی تری به خود میگیرد. ۱۲روز بعد، ساعت ۸ صبح چهارم تیر ۱۴۰۴. باب الجواد (ع). سلام بر امام مهربان. چند ساعتی از خبر آتش بس گذشته و ما به سمت رواق دارالحجه میرویم. حرم هنوز خلوتتر از روزهای قبل است. با این همه تبریک، دعای خوشبختی و ردوبدل شدن حس خوب از هر سو به سمتمان سرازیر میشود.
«موقع عقد دعا مستجابه. مریض دارم، مریضها و گرفتارها رو فراموش نکن» این جمله را چند بار میشنوم. فراموش نمیکنم. از پلههای رواق پایین میرویم. میخواهیم اصل پیمانمان را در سایه خورشید ببندیم. کنار عزیزانمان مینشینیم. فارغ از اضطراب روزهایی که گذشت، به آینه نگاه میکنیم.